|
مي دانم که همه ي حر فهايم
تکراريست مثل کوبيدن بر
دري بسته بي اميد باز شدن اما چه کنم؟ دوباره رنگ
نگاهم پريده است دو باره صدايم
نفس نفس مي زند کسي از کوچه دلم
نمي گذرد کسي جوانيم را
با خود مي برد چيزي در قلبم
فرو مي ريزد چيزي در من تمام
مي شود مثل کودکي هايم
که مرده اند و من دوباره تنها مسافر اين
جاده بي عبور خواهم شد بي حضور خورشيد بي نور ماه و در تمام راه باد در گوشم آواز خواهد
خواند و من با خود گل هاي يادگاري خواهم برد و آرزو مي کنم که رد پايم به اين زودي پاک
نشود و سر انجام خواهم رسيد به آن دو راهي
هميشگي زندگي کردن يا زندگي را
تحمل کردن؟؟؟
+
عصیانگر.• پویراز •.
خدا روز را آفرید برای کار کردن، درس خواندن، گفتن، خندیدن، کتاب خواندن، فیلم دیدن، بحث کردن، خودت را به بیخیالی زدن.
+
عصیانگر.• پویراز •.
يک ورق رودخانه، يک ورق سکوت، يک ورق دعا، يک ورق گندمزار، يک ورق اشک، يک ورق هستی، کتاب را میبندد.
+
عصیانگر.• پویراز •.
می گویند مادر وقتی می خواهد فرزندش را «تاتی» بی آموزد، از او دورتر می ایستد و آغوش باز می کند. گاهی دور تر بودن یعنی
+
عصیانگر.• پویراز •.
نداشتن تو یعنی اینکه دیگری تو را دارد، نمیدانم نداشتنات سختتر است یا تحمل اینکه دیگری تو را داشته باشد.
+
عصیانگر.• پویراز •.
-
صبح يک پری ازم پرسيد ما چرا پاييز نداريم؟
+
عصیانگر.• پویراز •.
+
عصیانگر.• پویراز •.
شکر خدا همه چیز با هم جور است نه من حوصله نوشتن دارم
+
عصیانگر.• پویراز •.
|